۱۳۹۰ دی ۲۲, پنجشنبه

در برابر چشمان مار کبرا، هرمز شهدادی

 
اگر نگفته بود؟ اگر علی آقا كوچیكه نگفته بود كه : پس چرا تنها ؟
،اگر نگفته بودند ؟ اگر پس از یك سال كه مرا ندیده بودند و فكر می كردم كه مرا نمی شناسند
نشناخته بودند و نگفته بودند كه : پس چرا تنها ؟
اگر با نگاه هاشان ، با چین های پیشانی شان ، با گره ابروهاشان ، با تكان دادن سرهاشان ، به
من نمی فهمانیدند كه : كو ؟ كجاست ؟
.شاید می توانستم
.اما دیگر نمی شود . نمی شود دیگر
،حتا آفتاب غروب راه افتادن هم ، از كناره پیاده روها در تاریكی راه رفتن هم ، به طرف بازار
میدان شوش، نازی آباد ، دروازه قزوین و خیابان جمشید رفتن هم بالای سر قمار بازها كه طاس
.می ریزند ایستادن هم ، نه ... اكنون دیگر نمی شود . نمی شود دیگر

گفتم : یادت می آید كه عادت داشتیم وقتی از مدرسه فرار می كردیم كنار دیوار مسجد روبه
آفتاب بایستیم . كه گرم مان بشود . كه صورت مان داغ بشود كه من كم كم شروع به حرف زدن
كنم كه حرف بزنم . حرف بزنم . با كلمه هایی كه نمی دانم چه طور بر زبان ام می آمد و می آید
، با كلمه هایی كه انتخاب شان نمی كردم و نمی كنم . تو هیچ نمی گفتی ، پلك هایت را می بستی
:و گوش می دادی

از معلم و از شاگرد از در و از دیوار از پدر و مادر از هرچه آدم كه هست بدم می آید من وقتی
قیافه های آدم ها را می بینم وحشت می كنم حس می كنم هركدام با نگاه شان مرا زنده زنده
پوست می كنند می گویند نوزده سالگی سن خوبی است اما برای من نیست می دانی چرا دیشب
خواب دیدم كه من نوزده ساله نیستم من هنوز در قنداق ام پیچیده نق می زنم و نگ ونگ می كنم
تو هم نوزده ساله نیستی تو پنجاه سال از نوزده سالگی گذشته ای تو شصت و نه ساله ای تو
خیلی آدم بزرگی هستی تو می توانی جلوی دیگران بایستی تو قدرت آن را داری كه به چشمان
حیز دیگران نگاه كنی زل بزنی در هر برخورد این تو هستی كه می توانی دیگران را وادار كنی
دیگر چیزی را نبینند من نیستم می دانی حقیقت اش حس می كنم هر كس هرطور كه به من نگاه
.كند من همان هستم من نیستم

آن قدر حرف می زدم كه دهان ام كف می كرد . گلویم می سوخت . تو هم چنان ساكت ، تكیه
داده بر دیوار ، پلك ها روی هم نهاده ، دست ها بهم فشرده ، گوش می دادی . حالا فكری آزارم
می دهد . این فكر كه تو در مواقعی كه من آن طور حرف می زدم به چه فكر می كردی . آیا به
راستی به حرف هایم گوش می دادی ؟ اگر گوش می دادی پس چرا وقتی كم كم كلمه ها را
:گسیخته و درهم یا پیوسته و بی معنی ادا می كردم باز هم چیزی نمی گفتی

من می توانم میان مورچه ها ماری مومیایی ببینم كه در آفتاب آب می شود و هم خود می میرد و
هم مورچه ها را چنان به زمین می چسباند كه كم كم بمیرند مثل ترسی كه تصور هر آدم در من
ایجاد می كند و خیال می كنم آب می شوم و می میرم و بقیه ی آدم ها را به زمین می چسبانم تا
.كم كم جان بكنند
گفتم : اهورا ، من می ترسم می دانی كه می ترسم . تو كه نمی ترسی تو كه می دانی كه نمی
ترسی ، گفتم : اهورا ، نمی توانی بفهمی كه ترس یعنی چه ، ترس شكل جنینی ناقص الخلقه را
.دارد . نفس نمی كشد . اما مثل موجود مرده ی‌نفس مانده در گلو است

مثل خون دلمه شده در طلب هواست . ترس بی جان است . خودت به من گفتی ترس مرده است
.اما این جنین به قول تو بی جان مرا می مكد . مرا می خورد . از من خودش را باز می آفریند
اگر جان ندارد ، جان مرا كه می گیرد . این حركت من نیست حركت ترس است این صدای من
.نیست صدای ترس است ، این من نیستم این ترس من است

گفتم : شاید بهتر آن بود كه همان موقع كار را تمام می كردم خودم را می گویم شاید بهتر بود پس
از آن كه ظاهرن من همه چیز را به باد دادم ، بلافاصله خودم را نیز نابود می كردم . اما ، اما
آیا به راستی می توانستم ؟ خودكشی قدرت می خواهد . نترسیدن می خواهد من كه نفس ترسم
چگونه نترس ام ؟ چه بگویم و چه گونه بگویم که تو نشنوی . که تو بفهمی ؟ که یک بار هم که
شده بپذیرم که به چیزی فکر کرده ام یا مطلبی را گفته ام و تو نشنیده ای ؟ ناگهانی بود . شب
هنگام خفتن و صبحگاه دیگری شدن بهتر نیست بگویم الهامی شبانه یا كشفی از كنه درد ؟

نه به درستی هیچ چیز حاصل فكر من نبود همه چیز حاصل زایش ناگزیر پوسیدگی و تباهی مغز
من ، درون من و قلب من بود . می گویند گوشت وقتی بگندد و کرم بگذارد ، كرم ها زیاد می
شوند پوسیدگی ، پوسیدگی می زاید . عفونت ، عفونت را زیاد می كند فكر می كنم ترس در من
گندید . یا وجود من در ترس گندید فرقی نمی كند من گندیدم و از درون عفونت فكری كه به من
:هیأت دیگری بخشید سربرآورد
سه روز بعد در اندیشه ی لباس خوش دوخت و گران قیمتی بودم كه می خریدم . به فكر كراوات
و كتی بودم كه شانه های لاغر و بی قواره ی مرا شكل مطلوبی می داد . به شرابی می اندیشیدم
،كه همراه با نغمه آرام موسیقی ، در تاریك و روشن اتاق ام ، به آهستگی می نوشیدم اتاق من
.خانه ی من ، ماشین من ، معشوقه های من

به جای آن عرق های تلخ و سوزنده ، فاحشه های كثیفی كه خنده هایشان بیش از نگاه های
دیگران تحقیرم می كرد ، به جای آن دكه های پردود و آن شلوغی های سرسام آور ، به جای آن
چهره ها كه به یك نگاه مرا از شدت حس حقارت خیس عرق می كرد اكنون : من كه آراسته و
آرام ، پوشیده در لباسی گرانبها ، گردن افراشته و لبخندی تحقیرآمیز بر لب ، در بهترین
.رستوران شهر نشسته ام
و ترس در من شكل عوض می كند ترس مفهومی دوست داشتنی و لذت بخش می شود. چه لذت
خطرناكی می توان برد هنگامی كه در عین ترس دیگران از آدم می ترسند یا وانمود می كنند كه
.می ترسند .اما ، اما ، تو دوباره آمدی تو دوباره آمدی

می دانی كه چه زمانی را می گویم : آن روز كه از خانه بیرون آمدم . و به خیابان دست چپ كه
پیچیدم حس كردم صدای گام های تو می آید . صدای گام هایی كه سالی بود گمشده بود ( یا من آن
را نمی شنیدم ) و هراسان ایستادم . می دانستم كه تو به من كه رسیدی خواهی ایستاد و به راه
،افتادم . می دانستم كه تو به من كه رسیدی به راه خواهی افتاد . گفتم : تو دوباره مرا یافته ای
بگو كه چه باید بكنم . گفتم : می دانم كه باید به آن خانه بروم ، به آن خانه كه پیرمرد با دهان
پرآب خواهد خندید و خواهد گفت : به به ، چه عجب ارباب یاد ما كردین یاد ما فقیر فقرا هرچند
...عشق وافور

گفتم : می دانی كه می روم ، می بینی كه می روم . آهان این هم تاكسی ، این هم سوارشدن . این
هم راه را با ور رفتن به دستگیره ی در تاكسی طی كردن . این هم اولین چهارراه . دومین چراغ
.قرمز ، چهارمین چراغ سبز ، فیش قرمز ، ایست ، حركت، سوت، فیش ترمز
اخم راننده ، فحش راننده ، دستمالی كه از جیبی چركین به درمی آید . صدای فینی محكم ، صدای
ترمز ، صدای حركت ، صدای بوق ، صدای موتور كه صدای قلب من است . صدای قلب من كه
صدای سر من است . صدای سرمن كه صدای راننده است: گفتید كجا حضرت آقا ؟
گفتم : این هم كوچه ی اول . این هم كوچه ی ‌دوم . این هم زن چادر به سری كه می دود این هم
.كوچه سوم این هم در چهارم . این هم كلون در و زدن سه ضربه ی معهود

این هم صدای خفه ای كه كیست . این هم هشتی و دالان دراز . این هم اولین اتاق ، اولین دشك
چرك ، اولین منقل عالم اولین قوری شكسته بند زده ، اولین بست ، اولین دودی كه از دماغ اولین
آدم عالم به درمی آید . در سقف محو می شود . سقف كه چهار تیر سیاه دارد. سرتیرهای چوبی
روی دیواری باد و تاقچه ی دود زده یك چراغ لامپا ، یك استكان در دست ، یك حبه ی قند در
دست دیگر . قند و چای در دهان . و دود كه در سینه می بندد لخته می شود صدایی می شود كه
.در گوش می چرخد ، می چرخد

گفتم : و دیگر چه می خواهی ؟ دیگر چه چیز تو را این سان به دنبال من می كشد ؟ به دنبال این
.قدم های مردد . این پاها كه گویی گام برداشتن شان حركتی ارادی نیست
لااقل اراده ی من نیست ،اراده ی تو ست ، اراده توست كنار دیوار در خیابان در هر جا كه از
من حركتی سر بزند . چرا چنان كه من كردم نباید كرد ؟ پرسیدم چرا باید چنان كرد كه تو می
كردی؟ پرسیدم چرا از آن جایی آغاز كردم كه پایان بود ؟ پرسیدم : چرا نپذیرفتن واقعیتی كه در
زیر نگاه هایمان همان طور واقعیت باقی می ماند ؟

خانه ای ، پدری كه باید می مرد مادری كه بر سر سجاده قوز می كند . اتاق ها سه اتاق ، اتاقی
كه دیوارهایش بوی نم می دهد كه درهایش به حیاطی باز می شود كه پرندگان هیچ گاه جز روی
لبه های خشتی رف هایش نمی نشینند . اتاقی دیگر كه دو دولابچه دارد و یك طاقچه ، بر
دیوارش عكس قدیمی آویزان است و كنارش تختی چوبی و بر تخت پدری كه استخوانی است و
اتاق آخرین كه آخرین اتاق خانه است و منزل نخستین اتاق د وبرادر كه اگر روزهای زندگ
یشان را باز می شمرند به جایی می رسند كه نطفه ای واحد بوده اند . دوقلوهایی نشسته بر
گرداگرد سینی كه چرخك ها رویش می چرخند و فرفره های یكسان و خانه كلی در ذرات خود
.آرام و دیوارها ، كه غروب كلاغ ها بر آن غوغا می كنند

اگر به قول مادرمان مرگ قدم دارد ، چرا صدای پایش پدرمان را از خواب نپرانید ؟
گفتم : پدر در خواب مرد تو می دانستی كه مرده اما شب كنار بسترش خوابیدی به من نگفتی چرا
نگفتی ؟ می دانستم كه می گویی كه می ترسیدی ، می ترسیدم ؟
نكند در این لحظه كره ی زمین منفجر شود ؟ مثلن به خورشید یا یك سیاره راه گم كرده ی دیگر
بخورد و دیگرهیچ نماند ! آن وقت من چه خواهم شد ؟ من هم مثل یك ذره در خلاء به گردش در
خواهم آمد . وای كه چه قدر دردناك است مرگی ناخواسته ! ذره ای شدن در خلاء ! به چرخش
درآمدن ! حالا نكند من مرده باشم ؟ نكند دارم می چرخم و نمی دانم ؟ نكند عقربی از زیرپایم به
درآید و نیش ام بزند ؟ نكند من رماتیسم مزمن پدرم را به ارث برده باشم ؟ نكند من مرض قند
بگیرم ؟ وای اگر سرطان داشته باشم! وای اگر گلبولی از خون ام در مسیر خود بایستد ! آن وقت
خون ام كه لخته شد، سكته می كنم . اگر سكته ناقص باشد چه طور می شود ؟ حتمن دهانم كج می
ایستد . چه گونه جرات كنم به آینه نگاه كنم ؟ دهانی كج كه باعث شده صورت استخوانی تبدیل به
!.قوطی حلبی لگدخورده ای بشود .صورتم

دیگر تحمل بعدازظهر برایم ممكن نبود . بلند شدم و قصد بیرون آمدن كردیم . من خودم را می
.گویم اما چرا «كردیم » ؟ برای آن كه تو نیز می آمدی . اصلن قصد بیرون آمدن از آن تو بود
.این را می دانستم كه به مادر گفتم: من امشب دیر می آیم
.گفت : تو هرشب دیر می آیی
.گفتم : امشب هم مثل هر شب
.گفت : مادر الهی خدا پشت و پناهت باشد ، پس وقتی آمدی چراغ توی راهرو را روشن بگذار
گفتم : چرا ؟
گفت : هر شب می پرسی و هرشب یادت می رود . هرشب می آیی و چراغ را خاموش می كنی
. می دانی كه من خیالاتی شده ام . یك دفعه بلند می شوم . با خودم می گویم صدای پاهای آن
...هاست . صدای پای پدر و پسره ، آمده اند به خانه شان سر بزنند. آمده اند ببینند ما زنده ها

دیگر نتوانستم . دیگر نخواستم كه بتوانم شنیدن هم قدرت می خواهد ، گفتم : بچشم ، روشن می
.گذارم
و دیدم كه پیرزن خم شد ، درهم جمع شد حتمن تو هم با اولین ضربه خمیدی ، حتمن تو هم در
خود جمع شدی و پیچیدی . حتمن با ضربه های هفتم و هشتم دیگر توانایی ات تمام شد و شانه
...های پهن تو كه مثل كاغذی مچاله می شود
باید جایی ایستاده بودم كه ترا دیدم . از روبرو كه نمی آمدی ، از كنار من هم كه نگذشتی ، از
آسمان ؟ نباید پس چه گونه عصبانی شدم . پرسیدم : چرا این قدر می آیی ؟ چرا تنهایم نمی
...گذاری ؟ آن روز كه می گفتم من از تنهایی می ترسم گذشت . من امروز
اما تو آمدی ، دیدم ات . آن صورت استخوانی و آن سبیل های آویخته را دیدم . آن چشمان به
(گودی نشسته و آن لب های داغمه بسته را دیدم . (در آینه ؟

.گفتم : مادرمان گفته چراغ را روشن بگذارم . می ترسد كه تو باز گردی . تو با پدرم باز گردی
تو دست پدر را در دست بگیری و او عصا زنان بتو بگوید : اهورا، فكر می كنم چرا خدا باید
این قدر دوقلوهای عالم را شبیه به هم بیافریند ، اما نوبت به من كه برسد هرچه به یكی داد از
دیگری كم بگذارد . این هم شد برادر كه تو داری ؟ یكی زیر بار فلك نمی رود . صیت شجاعت
و صداقت اش گوش خلق را كر می كند . یكی مثل موش سر مقابل هرچه نشانی از گربه داشته
.باشد خم می كند و از ترس صدای گربه هفت سوراخ قایم می شود

گفتم : مادرمان خیال می كند هنوز هم پدرم فریاد می زند . زنكه حیز، زنكه زن پرست . این پسر
.نیست ، دختر است . این جنده ی ریش دار ، از زن هم كم تر است
گفتم : اما اهورا ، با چشمان درشت ات، با نگاه نافذت ، آیا هنوز هم در جستجوی منی ؟ آن جا را
.نگاه كن. بله زیر تخت ، من آن جا هستم . من آنجا چون جوجه ای می لرزم . مرا بیرون بیاور
اشك هایم را پاك كن ، بگو : تو حالا یك مردشده ای . مرد كه گریه نمی كند . برو، برو جانم
.بشاش

گفتم : اهورا ، چه می خواهی ؟ تریاك ؟ می دانی كه من همیشه از این چیزها انباشته ام . از
تریاك ، از عرق ، از حشیش از آدرس جنده ها ، دكان هایی كه نسیه می دهند ، شیره كش خانه
.ها و قمارخانه ها
گفتم : اما اكنون اهورا ، باز هم من این جا هستم. من كنار تو ، روبروی تو ، با تو هستم . می
توانیم باهم به خانه ی علی كوچیكه برویم ، پیرمرد بساط منقل را درست كند . من تریاك بكشم و
تو فكر سیاست كنی . تو با رفقایت بحث كنی . می توانیم باز هم برای هم قصه بگوییم . من
بنشینم و حرف بزنم . حرف بزنم ، حرف بزنم تا خوابم ببرد ، و تو رویم را بیاندازی اهورا .و
تو فقط در آینه باقی بمانی . در آینه كه هیچ گاه جرات نگریستن به آن را ندارم. تو سكوت خود را
.در شیشه ی صاف آینه ثابت نگاهداری . و تو فقط در آینه باقی بمانی

می دانی ؟ عصر كه حس كردم دوش به دوش ام قدم برمی داری ، و پس از یك سال به طرف آن
.خانه كه دود تریاك مرا از خود بی خود می كرد و به راه افتادم ، فهمیدم
علی آقا كوچیكه گفت : پس چرا تنها ؟
.گفتم : همیشه این جا فقط من تریاك می كشیدم
.گفت : شوخی می كنی ارباب ، ما كه خبر داریم
گفتم : مگر غیر از این است ؟
گفت : والله از من به دل نگیرید، نگفته بماند بهتر است اما خوب در دروازه را می شود بست
دهن مردم را نمی شود چو افتاده بود كه اخویتان را . اهورا ، اثر سم روی بدن من خیلی كند
است . حالا تو را می بینم كه باز هم ساكت كنار بستر من نشسته ای و این تنها من بوده ام كه
یكریز حرف زده ام . باشد ، دیگر مهم نیست ، می دانی ؟ به فكر مادرمان افتاده ام كه هرشب
:چراغ را روشن می گذارد و با خود می گوید
پدر و پسرها شب می آیند راه می روند ، سراغ زنده ها را می گیرند . حرف می زنند ، اما چه
طور كسی كه آن همه سم خورده حتی پس از مردن هم می تواند حرف بزند ؟

مرجع : رودکی – شماره ی 9 – تیر1351

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر